زن دوم

خاطرات

زندگيمو با يه حس صاف و ساده نوشتم ، كسايي كه جنبه ندارن يا دركشو ندارن ، نيان ،نخونن ونظر هم ندن ، فقط نظرهايي تاييد ميشه كه در. رابطه با موضوع باشه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 14:5  توسط فاطی 

اشغالترين مردها،

مرداي متاهلي هستن كه خودشون زن و زندگي دارن، در عين اينكه مثل سگ از زنشون ميترسن باز چشماي كور شدشون دنبال يه زن  ديگه ست ، تو خواب و خيالشون با يه زن ديگه ميخوابنو حال ميكنن،ولي اخرش ميگن ما عاشق زنمون نيستيم اما دوسش داريم ،

با سگ برابرن اين نوع مردا

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 23:52  توسط فاطی  | 

زن دوم

سلام . من فاطی هستم . در یک خانواده ی فقیر بزرگ شدم . از وقتی یادمه همیشه توخونه ی ما دعوا بود. ما سه تا بچه بودیم . برادرم که از ما بزرگتر بود بعد من و بعد خواهرم که طفلی عقب افتاده بود و چیزی نمیفهمید.پدرم مرد بی مسئولیتی بود و مادرم کار میکرد و با خیاطی خرج زندگی رو میداد. خیلی زحمت میکشید . همیشه چشمهاش قرمز بود .همیشه تو خونه ی ما دعوا بود بین پدر و مادرم . ..من در فقر و نا ارامی و به دور از عشق بزرگ شدم و قد کشیدم..همیشه ارزو داشتم مثل دخترهای هم سنم لباس بپوشم . همیشه در حسرت خیلی چیزها بودم و درمیان این حسرتها بزرگ شدم . ... کسی به ارزو های من توجهی نداشت . تمام فکره مادرم این بود که شکم مارو سیر کنه . تمام فکر پدرم این بود که یه جوری سرمادرم رو کلاه بذاره و ازش پول بگیره تا تریاک بکشه ..دیگه جایی برای عشق ورزیدن به ما وجود نداشت . همیشه خونه برای من محیط نا امن و ترسناکی بود صدای فریادهای پدرم و کتک کاریهای مادر وپدرم برام کابوس بود.....مادرم دیگه خسته شده بود ... و دلش میخواست ما زودتر سرو سامون بگیریم وبریم.برای همین وقتی به سن بلوغ رسیدم همش تو فکر این بود که من ازدواج کنم و به اصطلاح یه نون خور کمتر بشه ...18ساله بودم که یه روز دره خونه ی مارو زدن .. اکرم خانوم همسایمون بود . گفت واسه پسره برادرشوهرش میخوان بیان خواستگاری . واااااااااااااااای یادم نمیره مادرم چقدر خوش حال شد .. من هم فکر میکردم مرد ارزوهای من میاد و منوازین نکبت نجات میده . همیشه در رویا زندگی کردن خوبه . ولی افسوس رویا ها به حقیقت نمیپیونده . خلاصه فرداش خواستگار اومد . اولین بار که چشمم به فرزین . افتاد . خشکم زد ... انتظار داشتم یه مرد قوی .خوش قیافه ومهربون روببینم . اما فرزین خیلی لاغر بود صورت استخوانی داشت . اونقدر لاغر بود که کت و شلوار به تنش گریه میکرد...وای یعنی این مرد میخواست منو خوش بخت کنه .مادرم اونقدر خوش حال بود که کم مونده بود بگه همین الان دختره منوببرین .راستش خودم هم با اینکه از فرزین خوشم نیومده بود . ولی . موافقت کردم . چون به ازدواج به چشم راه فرار نگاه میکردم . خیلی زود من و فرزین عقد کردیم . .... از همون اول فهمیدم فرزین مرد بی خاصیتیه .. ودرست دوماه بعد فهمیدم فرزین معتاده و خانوادش هم میدونن..چی بگم دنیا رو سرم خراب شد من حتا یه روز هم باهاش خوش نبودم اصلا به من محل نمیداد . خونوادش برای اینکه سر عقل بیاد به زور مجبورش کرده بودن تا ازدواج کنه.امید داشتن با این کار اعتیاد رو ترک کنه . اما چه خیاله باطلی.......فرزین منو مجبور کرد برم سرکار . فقط میومد ازم پول میگرفت تا خرج اعتیادش کنه . میرفت پولش تموم میشد میومد . تازه مادرش هم رو سرم منت میذاشت میگفت تو عرضه نداری پسره منو جمع کنی . اگه میتونستی پا بندش میکردی .. ...زندگیم جهنم بود . تا اینکه پدر فرزین به من گفت تو جوونی دختر پسره من حتا برای تو شوهر هم نیست طلاق بگیر برو دنبال زندگیت . حتا خودش همراهم اومد . کمک کرد تا من از فرزین جدا شم ...ولی بدترین جای زندگی من این بود که ناچار بودم برگردم خونه ی پدرم .... وااااااااااااااااااااای خانوادم میگفتن فاطی تو بیوه ای نرو بیرون مردم پشتت حرف میزنن . داداشم شده سگ نگهبان خدا میدونه اگه یه وقت بیرون میرفتم چه غوغایی به پا میشد .. البته از حق نگذریم همه منو یه جور دیگه میدیدن .. مخصوصا مردها .. .باور کنید سنگینی نگاه خیلی ها منو ازار میداد..شدم زندانی و منزوی تو خونه . همیشه به خواهرم میگفتم خوش به حالت که عقب افتاده ای و نمیفهمی . این دنیا توش نفهم باشی بهتره..........تا اینکه همون موقع ها پدرم فوت کرد و فصل جدیدی در زندگی ما اغاز

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 23:3  توسط فاطی  | 

قسمت دوم

بابام که فوت کرد زندگی ما بیشتر به هم ریخت داداشم که عین بابام بیمسئولیت بود. شد همه کاره ی ما . حسابی افتاد به جون ما مخصوصا من . مادره بیچاره ی من هم داشت اون وسط تباه میشد .تا اینکه شانس اوردیم و یه کار واسه برادرم تو شهرستان جور شد . اونم رفت شهرستان و ما تونستیم یه نفس راحت بکشیم.مادرم پیشنهاد کرد خونمون رو عوض کنیم بعد فوت بابام و رفتن داداشم احتیاج به یه خونه ی کوچیکتر داشتیم .یه اپارتمان نقلی جاره کردیم و منو مادرم وخواهرم رفتیم خونه ی جدید. یه خورده ارامش به ما رو کرده بود. مادرم خیاطی میکرد منم بهش کمک میکردم . ولی راستش داشتم خفه میشدم همیشه از خودم میبرسیدم سهم من از زندگی چیه . دلم میخواست یه عشق داشته باشم . همش در رویای یه عشق بودم . دلم میخواست با تمام وجودم کسی رو بخوام واون هم  منو بخواد . یه همسایه طبقه بالای خونه ی ما زندگی میکردن یه زن و شوهر بودن . اقا خیلی خوش تیب و منظم بود اما خانومه خیلی به هم ریخته بود .همیشه با هم دعوا داشتن و بیشتر مواقع خانمه خونه ی باباش بود .

از همون اول توجهم به اقا جلب شد . مرد اروم . شیک و امروزی بود . با خودم میگفتم مرده به این خوبی این چه زنی بود گرفت . نمیدونم اصلا به من ربطی نداشت . ولی همیشه به این  فکر میکردم .مدتی گذشت حس کردم نگاه اقا  یه خورده سنگین شده . یادم رفت بگم اسمش احسان بود و اسم زنش ستاره.....احسان تو یه اموزشگاه ازاد مدرس بود . مدرس رایانه .....

یه روز اتفاقی به احسان برخوردم وکمی با هم حرف زدیم . خیلی جذبش شدم . راستش ازش خوشم اومد بعد فرزین که اولین و اخرین مرد زندگیم بود کسی تو زندگیم نبود . البته فرزین هم که اصلا نمیشد بهش گفت مرد . ادمی که اعتیاد ازش چیزی باقی نذاشته بود... خب طبیعیه که مردی مثل احسان خیلی برام جذاب بود . همیشه فکر میکردم کاش من جای ستاره بودم...تعجب میکردم چرا ستاره به احسان نمیرسه چرا همیشه دعوا دارن .چرا ستاره همش میذاره میره ....خیلی چرا های دیگه

کم کم من و احسان به هم نزدیک شدیم ازینکه فهمیدم مورد توجه احسان هستم خوشحال شدم . وقتی ستاره نبود میرفتم خونشون . احسان بهم  کار با رایانه رو اموزش میداد. برام خیلی جالب بود .

خیلی بهم وابسته شدیم . احسان گفت ستاره دختر خالشه و به اصرار مادرش با اون ازدواج کرده . گفت که ستاره زن سرد و بی ذوقی هستش و احسان به خاطر خانوادش  مجبوره به این زندگی ادامه بده . دلم واسه احسان میسوخت . فکر میکردم چقدر بدبخته . خلاصه خیلی بهش وابسته شده بودم . خب بالاخره منم یه ادم هستم دیگه منم حس دارم . دلم میخواست بهش کمک کنم . درعین حال دوستی با احسان منو با دنیای جدید اشناتر کرد . من دختری بودم که همیشه کنج خونه بودم . اما احسان . بهم کتاب میداد . باهام حرف میزد به من کمبیوتر یاد داد.....من با احسان جون گرفتم . ادم تازه ای شدم .

یه روز ستاره با احسان دعواش شد و طبق معمول رفت.احسان برام زنگ زد گفت بیا بالا. خواهرم خواب بود . مادرم هم تو اتاق خیاطی مشغول کاربود من بی صدا رفتم بالا.....

احسان داشت باهام حرف میزد . گفت از دست ستاره کلافه شده .منم گفتم خب چاره چیه . احسان به من نزدیک شد.......یک دفعه در باز شد و ستاره وارد شد . من از ترس و تعجب خشکم زد .واقعا لحظه ی بدی بود . ستاره مستقیم اومد طرف من به من حمله کرد . گفت دختره ی کثافت تو خونه زندگی من چی کار میکنی . داشت منو میزد منم عین یه بدبخت فقط مشت و لگد تو سرم میخورد . با داد وبیداد ستاره همسایه ها یکی یکی اومدن... مادر بیچاره ی منم اومد ...وای چقدر تحقیر شدم درست مثل یه دزد بودم که گیر افتادم . اگر بدونید چه تحقیری تمام وجودم رو گرفته بود . ستاره بهم فحش های رکیک میداد . احسان میگفت ستاره اشتباه میکنی اومده کامبیوتر یاد بگیره . ستاره احسان رو هم بست به فحش . مادرم گفت فاطی تو اینجا چی کار میکنی .....اگه دزدها بدونن وقتی گیر میوفتن چه ابرویی ازشون میره به خدا دست به این کار نمیزنن . من اونروز دزد زندگیه ستاره معرفی شدم ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 14:31  توسط فاطی  | 

ادامه

اون روز بد جوری ابرو ریزی شد....مادرم اونقدر ناراحت شده بود که نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم....خلاصه همه رفتن.مادرم کلی باهام دعوا کرد.یعنی حق هم داشت

از صبح تا شب جون میکند اخرشم ابرویی براش باقی نمونده بود.از خونه زدم بیرون دوست نداشتم برگردم تو اون خونه.تو خیابون پرسه زدم .ولی خدایی جایی نداشتم جز خونه/

اومدم خونه مادرم اومد کنارم نشست .دستهامو گرفت.و کلی باهم گریه کردیم .گفت فاطی میدونم تو هم دنبال عشق میگردی میدونم یه اب خوش از گلوت پایین نرفته...میدونم دنبال خوش بختی هستی. ولی تو زندگیه دیگران پی خوشبختیه خودت نباش.اینجوری فقط خودت کوچیک میشی ...مردی که به زنه خودش وفا دار نیست برای تو هم نمیتونه تکیه گاه باشه

راست میگفت

اما حیف ادم گاهی دیر واقعیت رو میفهمه.....از فردا تمام همسایه ها حتا جواب سلام منو هم نمیدادن. همه طرفدار ستاره بودن .جالب اینکه خوده احسان هم به من نگاه نمیکرد.به همه گفته بود که واسه یاد گرفتن کامپیوتر اومده و من هیچ نظری بهش ندارم . من عاشق زنه خودم هستم. از پستی و دروغگوییش حالم بهم میخورد. اخه ادم اینقدر عوضی . یادش رفته بود چقدر از ستاره بد میگفت.من فقط یه بازیچه واسه هوس بازی این اقا بودم.مادرم راست میگفت .من تو زندگیه پوچ دیگران واسه خودم دنبال خوشبختی بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از مادرم خواستم خونمون رو عوض کنیم .براش سخت بود ولی بیچاره قبول کرد . رفتیم یه جای دیگه یه خونه اجاره کردیم.به خودم قول دادم . فقط کار کنم تا یه کمکی واسه مادره بیچارم باشم

ولی یه حسی همیشه با من بود. فقدان عشق. ...این حس در من وجود داشت و من نمیتونستم باهاش کنار بیام .در همون زمان بود که برادرم تصمیم گرفت با یه دختر تو شهرستان ازدواج کنه.بیچاره مادرم با دت خالی به برادرم کمک کرد تا سرو سامون بگیره.ولی چه سرو سامونی . همیشه دستش پیش مادرم دراز بود.دلم واسه مادرم میسوخت. من تو خیاطی بهش کمک میکردم . ولی راستش این پولی که از خیاطی در میومد  برای زندگی ما کافی نبود.فکر کنم خوشبخت ترین عضو خانواده ی ما فقط خواهرم بود که هیچ چیز نمیفهمید.طفلک عقب افتاده بود/

یه مشتری میومد پیش مادرم که منشی یه دکتر بود.اما شوهرش برای کار منتقل شده بود به یه شهر دیگه .. اونم به ناچار میخواست بره . یه روز به من گفت ..فاطی اگه دنبال کار میگردی..من دارم میرم میخوای با دکتر حرف بزنم تو جای من بری....من از خدا خواسته گفتم اره . این کار واسم جور شد

خیلی خوشحال بودم . مطب یه خانم دکتر بود کارش اصلا سخت نبود . صبح میرفتم مطب وقت میدادم به تلفن جواب میدادم بعد از ظهر هم خود خانم دکتر میومد و مریضها رو ویزیت میکرد.کارش خوب بود مخصوصا برای من که همیشه تو خونه بودم و زندگیه خیلی محدودی داشتم.چون یه خورده کار با کامپیوتر بلد بودم .خانم دکتر ازم خواست که هر مریض یه پرونده داشته باشه و من این پرونده هارو وارد سیستم کامپیوتر کنم.برام کار جالبی بود و از عهدش بر اومدم . تا حدودی کار با کامپیوتر رو احسان به من یاد داده بود.

صبح ها تو مطب تنها بودم. من بودم و کامپیوتر....کم کم با نت اشنا شدم .اعتراف میکنم برام خیلی جالب بود .من عاشق کارم بودم.همینکه میرسیدم مطب اول سیستم رو روشن میکردم.و خیلی زود با دنیای مجازی اشنا شدم.خدا میدونه برام چقدر جذاب بود. ساعتها با ادمهایی چت میکردم که نمیشناختمشون.. جمعه ها برام خیلی سخت میگذشت . چون سره کار نمیرفتم .ودر نتیجه از کامپیوتر و دنیای مجازی دور بودم....

اولین بار که رفتم تویه چت روم با یه اقا اشنا شدم.اون از زندگی وکارش میگفت من هم از زندگی سردو بی روح خودم میگفتم.تمام دنیای من این بود که بیام پشت سیستم بشینم و با کسی که ندیدمش و نمیدونم کی هست . فقط میدونم وجود داره حرف بزنم.شبها که میرفتم خونه هم به همه ی جملاتی که بین ما رد و بدل شده بود فکر میکردم

شاید عجیب و مسخره به نظر بیاد.ولی من هم یه ادم هستم .احساس دارم. خیلی زود به این ادم دل بستم

یه اقای 37ساله که توی بوشهر کار میکرد مهندس بود. از تنهایی و بی همدمی مینالید.حرفهای زیبایی میزد که قسم میخورم تا حالا از هیچ کس نشنیده بودم

با اینکه منو ندیده بود بهم پیشنهاد ازدواج داد. گفت میاد تهران منو میبینهو با هم ازدواج میکنیم و هزاران حرف رویایی دیگه.........ومن با این رویاها زندگی میکردم. راستی یادم رفت بگم ماتوی چت با هم اشنا شدیم ولی بعدش شماره تلفنش رو داد وما بیشتر باهم تلفنی حرف میزدیم .صدای گرم و مهربونی داشت.به من گفته بود اسمش محمود هستش.وووووومحمود برام شده بود یه اسمی که باهاش زندگی میکردم و انرژی میگرفتم.

یه روز صبح مثل همیشه اومدم سره کار.تا رسیدم تلفن زنگ زد.گوشی گرفتم . محمود بود.گفت فاطی من جلوی مطب هستم بیا پایین میخوام ببینمت .تمام تنم میلرزید

بارها گفت میام برای دیدنت. اما فکرشم نمیکردم این همه راه اومده باشه منو ببینه . خیلی دست پاچه بودم.حس عجیبی بود ادمی که شش ماه با صدا و حرفهاش زندگی کرده بودم حالا تو چند قدمی من بودبهش گفتم چرا به من نگفتی...گفت فاطی من الان اینجام و این مهمه که من الان تو چند قدمی تو هستم اگه نیای پایین خودم میام بالا توی مطب .زود رفتم دم در....دیدم یه ماشین پژو405جلوی دره و یه اقا توی ماشین داره برام دست تکون میده . رفتم جلو در ماشین رو باز کردم .اعتراف میکنم تمام تنم میلرزید .انگار یه عشق بزرگ یا یه ناجی که مدتها منتظرش بودم از راه رسیده بود تا منو از تمام این رنجشهای زندگی نجات بده.فقط خدا میدونه که من چقدر تو این شش ماه محمود رو دوست داشتم..و چقدر با یاد و حرفهاش زندگی کردم.اونقدر هول شدم که یادم رفت سلام کنم .دستهامو گرفت توی دستاش....گفت میخوام ببینم تو واقعی هستی؟؟؟؟گفت فاطی یه لحظه هم نباید معطل کنی باید همین الان بریم و تو عقد من بشی...دیگه تحمل ندارم .گفتم چی میگی ما تازه همو دیدیم . نمیدونم نمیتونم جزئیات رو توضیح بدم...نمیتونم احساسمو بگم. هیچی نمیتونم بگم.....الان که بهش فکر میکنم ...میبینم قادر به مرور هیچ کدوم از اون روزها نیستم.

خلاصه قرار شد بیاد پیش مادرم و با مادرم حرف بزنه...اما بعدش با زرنگی  از زیرش در رفت .گفت فعلا یه صیغه میخونیم . بعد که یه خورده کارهاش کمتر شد میاد و کار و یه سره میکنه .گفت تا وقتی خودش نیومده من چیزی به مادرم نگم.بعدشم رفتیم یه جایی که اشنای خودش بود یه صیغه محرمیت خوندیم ...........و تازه همه چی شروع شد

منوبرد با خودش به یه هتل خیلی مجلل...منکه تا الان تو عمرم همچین جایی نرفته بودم. انگار که پا تو بهشت گذاشته بودم.گفت فعلا با هم هستیم تا بعد سره فرصت منو عقد میکنه.میدونم همه من ساده تصور میکنید. ولی ادمی مثل من با اون زندگی محدودو بی روح زود تحت تاثیر  قرار میگیره

خلاصه چند روزی تو تهرون موند.من مرخصی گرفتم و تمام چند روز با اون بودم.قسم میخورم هرگز تو زندگیم به اندازه ی اون چند روزی که با اون اقا بودم زندگی نکرده بودم.خیلی احساس خوشبختی میکردم .تمام روز باهم بودیم و شب منو میاورد دم خونه پیاده میکرد و میرفت.....اونم از ترس مادرم برمیگشتم خونه.

بعد چند روز رفت.دلم واسه اشکهایی که وقت خداحافظی واسش ریختم میسوزه....چقدر اشک ریختم.گفت عزیزم خیلی زود برمیگردم ووواین بار برای ابد پیشت میمونم.....

بله. چند بار اومد ولی همینجوری فقط واسه تفریح . هربار بهش گفتم پس کی برای خواستگاری میای. جوابی نمیداد. تا اینکه گفت.. فاطی من دوست دارم گاهی هم میام تهران پیشت این برات کافی نیست.....گفتم این قرار ما نبود.  گفت حالا قرار ما همینه...بعد اینکه مدتی عروسک و بازیچه ی این اقا بودم تازه فهمیدم خودش زن داره و سه تا هم بچه داره ....و من بدجوری بازی خوردم.. گفت به عنوان زن دوم من میتونی با من باشی اما مخفیانه....

دنیارو سرم خراب شد.من با یه مردی که خودش زن و بچه داشت دوست بودم .و خودم نمیدونستم............

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 22:38  توسط فاطی  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود ودور

یا خزانی خالی از فریاد وشور.....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 17:9  توسط فاطی  | 

.......................



زن باشی و سیگار هم بر لبانت باشد!!!

هر بی پدری

زیر سیگاری شهوتش را

بر خاکستر ابرویت

بفرما خواهد زد!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 22:20  توسط فاطی  | 

یه چند کلمه حرف

من سرگذشتمو نوشتم چون کسی رو نداشتم باهاش درد ودل کنم .میخواستم دیگران بخونن تا یه تجربه ای هم براشون باشه . ما که در خانواده ای که ازمون حمایتی کنه پا نگرفتیم بیشتر در معرض شکست و ناکامی هستیم . خواستم سرگذشتمو بگم تا دخترهایی مثل من زود بازیچه ی دیگران قرار نگیرن . 

دوستان زیادی اومدن زندگیمو خوندن باهام هم دردی کردن . ازشون ممنونم . بعضی ها هم بهم توهین کردن که واقعا دلمو شکستن البته اصلا مهم نیست چون هر کس معرف شخصیت خودشه.

از دوستان عزیزم مرجان (گل پونه)وجهانبخش یادگاری(اخرین پسر اریایی) که همواره با من مهربان بودن و راهنماییم میکردن از صمیم قلب تشکر میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 10:47  توسط فاطی  |